تبليغاتX
قصه نا فرجام

من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم...

حميد مصدق
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:49  توسط مینا  | 

معنای زنده بودن من با تو بودن است
نزدیک ـ دور
سیر ـ گرسنه
رها ـ اسیر
دلتنگ ـ شاد
آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا مباد!
مفهوم مرگ من
در راه سرفرازی تو در کنار تو
مفهوم زندگی ست .
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو همیشه با تو
برای تو زیستن...

فريدون مشيری
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:44  توسط مینا  | 

خدایا کفر نمی گویم

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی

که انسان بودن و ماندن دراین دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است!

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:14  توسط مینا  | 

تجربه ی زندگی کردن
صدای خورد شدن استخونامو زیر چرخ دنده هاش می شنوم
مث صدای له شدن برگای خشک زیر قدمهام میمونه
پیکر نحیف من زیر قدمهای قدرتمند اون

اما
قشنگه

خیلی اوقات آدما دوست دارن برای عذابش

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:11  توسط مینا  | 

تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست دارم .

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .

 برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می‌شود و برای نخستین گل‌ها تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .

 بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم میان گذشته و امروز.

از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست .

به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم.

 می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم سپیده که سر بزند در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .

 پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:55  توسط مینا  | 

تنهائي

 به ياد  داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به اسمان نگاه کن کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به اسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف ميزنند باور کن که با او هرگز تنها

نیستی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:32  توسط مینا  | 

گفتند: شکست یعنی تو یک انسان درهم شکسته ای!

گفت: شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام!

گفتند: شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای!

گفت: شکست یعنی هنوز من چیزی یاد نگرفته ام!

گفتند: شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای!

گفت: شکست یعنی من به اندازه ی کافی جرات و جسارت نداشته ام!

گفتند: شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی!

گفت: شکست یعنی من باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم!

گفتند: شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی!

گفت: شکست یعنی من هنوز کامل نیستم!

گفتند: شکست یعنی تو زندگیت را تلف کرده ای!

گفت: نه شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم!

گفتند: شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی!

گفت: شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:20  توسط مینا  | 

اکنون کجايی ای خود ديگر من؟
ايا در اين سکوت شب بيداری؟
بگذار نسيم پاک
تپش و مهربانی جاودانه ی قلبم را به تو برساند.
کجايی ای ستاره زيبای من؟
تيرگی زندگی مرا در اغوش کشيده
و اندوه بر من چيره گشته است.
لبخندی در فضا بزن؛ که خواهد رسيد و مرا جانی دوباره خواهد داد!
از انفاس خود عطری در فضا بپراکن که حمايتم خواهد کرد!
کجايی ای محبوب من؟
اه ؛ چه بزرگ است عشق!
و چه بی مقدارم من!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 11:35  توسط مینا  | 

 
معنای زنده بودن من با تو بودن است
نزدیک ـ دور
سیر ـ گرسنه
رها ـ اسیر
دلتنگ ـ شاد
آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا مباد!
مفهوم مرگ من
در راه سرفرازی تو در کنار تو
مفهوم زندگی ست .
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو همیشه با تو
برای تو زیستن...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 11:31  توسط مینا  | 

باد ما را با خود خواهد برد


در شب کوچک من ، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟


در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها، همچون انبوه عزاداران

لحظهء باریدن را گوئی منتظرند

لحظه ای

و پس از آن، هیچ.

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و تست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من
بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد مارا با خود خواهد برد

باد مارا با خود خواهد برد...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 11:29  توسط مینا  |